تبليغاتX
عــــــــــــــــــــســـــــــــــل بلا
درباره وبلاگ

سلام من عسل متولد 1/1/1372 هستم
اینم ایمیلم هست pasal.pretty@yahoo.com
هرکی هستی باید نظر بدی وگرنه دعا میکنم بز پاتو شاخ بزنه
هرکی خواست منو به اسم دخترک شیطون بلا لینک کنه و اسم لینکشم بهم بگه
تمام اسامی مستعار میباشد هر گونه تشابه اسمی تصادفی است
اسپیکرتون رو هم روشن کنید
پيوندها
عــــــــــــــــــــســـــــــــــل بلا
خاطرات یه دختر شیطون بلا
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 :: 17:38 ::  نويسنده : عسل (اولین دختر بهار)       
 

  

  

سسسسسسسسسسسلام جیگرای من خوبین

بالاخره اومدم بعد از ۲ هفته

ببخشید که نتونستم بیام اخه اینقدر باید درس بخونم که تقریبا دارم به مرز دیوونگی میرسم یه وقتایی میگم بیخیال درس بشم بتمرگم تو خونه اینقدر ازمون امتحان میگیرن که ر ی د ه شده تو اعصابم  والا

۵ شنبه که مریض شدم به فاطی گفتم فاطی احتمالا چند روز تنهایی چون فکر نکنم بتونم بیا مدرسه

اونوقت فاطی  میگه وااااااااااای عسل تو نباشی من سر کلاس به کی بخندم

انگار من دلقکم

روز ۵ شنبه با الهام تصمیم گرفتیم جمعه صبح بریم سینما منم با اینکه مریض بودم ولی قبول کردم اما ایکاش زبونم لال میشد میکفتم نه خبر مرگم نمیام صبح رفتیم من بدبختو با اون حالم از ۴ راه ولیعصر پیاده برده تا جلو در سینما بهمن  ساعت ۱۰ رسیدیم دم در سینما کلی هم ادم  وایساده بود جلو در سینما هرچی منتظر شدیم درو باز نکردن بعد از نیم ساعت منه منگول یادم اومده که امروز جمعس و بعد از نماز جمعه سینما باز میشه

عسل:  الهام بیا برگریم یه روز دیگه بیایم

الهام: نه  نریم من دیگه مامانم اجازه نمیده بیام سینما به زور ازش اجازه گرفتم

عسل: یعنی میگی تا ساعت ۲  ظهر بمونیم  تو خیابون تو دیگه

الهام: اره

عسل:اونوقت چیکار کنیم ۴ ساعت تو خیابون اونم روز جمعه که همه جا تعطیله

خلاصه ۱۰ دفعه طول و عرضه خیابون انقلاب رو بالا و پایین کردیم ۱ ساعت تو پارک دانشجو نشستیم اونجا هم مثلا محیط فرهنگی ۲تامرد۳۵-۳۶ساله اومدن روبه رومون هی چشم و ابرو میان که ما بریم پیششوناونا دیدین ما نمیریم پیششون خودشون اومدن پیش ما نشستن کنارمون ما هم ضایشون کردیم بلند شدیم رفتیم یه جا دیگه نشستیم

بعد از اونم رفتیم من یه روسری  خوشگل خریدم انقدر نازه خیلی دوسش دارم خلاصه بقیه جاها رو هم گشتیم ساعت ۱ شد سینما باز نشد  دیگه تو خیابون داشتم سر الهام با این صدای خری فریاد میزدم که تو رو خدا بیا بریم خونه از صبح منو اسکول کردی دهن پاهام سرویس شده اینقدر منو کشوندی اینور اونور حالا دنیا به اخر نمیرسه که یه روز دیگه بیایم  به خدا اگه باز نکرده بود من بر میگردم خواستی بیا نخواستی نیا ای سگ تو روح ب ه رام. ر ا دان(الهام خیلی ب ه رام. را دا ن رو دوست به خاطرش رفتیم فیلم بی پولی رو ببنیم) رفتیم باز کرده بود بیلیط گرفتیم ساعت ۲ فیلم بی پولی شروع شد همون اول فیلم به الهام گفتم اگه فیلمش مزخرف بود خودت بلند شوبرو که من نبینمت چون مو تو سرت نمیذارم حالا منو برده اون بالای بالا نشونده اینقدر سرد بود که نگو تمام مدت من داشتم از سرما میلرزیدم سرما هم خورده بودم دیگه واویلا روسریم رو به جای اینکه سرم کنم در اوردم پیچیدم دورم ۴ فیلم تموم شد  چون درجه مزخرفیت فیلم پایین بوددر نتیجه موهای الهام هم سر جاش  موند و توسط من کنده نشد توی خیابون عین دوتا مرده متحرک راه میرفتیم چون سرماخوردگی من  به درجه بالا رسیده الهام که از صبح گلو درد داشت و سرفه هاش شروع شده بود  نفمیدم کی رسیدیم فقط یادمه وقتی رسیدم مستقیم رفتم خونه سمیرا اینا

شب تب و لرز کردم در نتیجه فردا صبح نرفتم مدرسه یک شنبه هم که رفتم ۱۲ نفر غایب داشتیم و اونایی هم که بودن یا وسط زنگ حالشون بد میشد زنگ میزدن خونه هاشون میرفتن یا مثل ما سر کلاس درخواب ناز بودناین رویه تاروز ۴ شنبه ادامه داشت ما هم تصمیم گرفتیم که ۵ شنبه نریم مدرسه  ۵ شنبه بعد از ظهر توسط اون یکی کلاس انسانی با خبر شدم که امروز فقط ۳تا ز بچه های کلاس ما رفتن مدرسه بعد معلم تاریخ ادبیات اومده سر کلاس مثلا میخواست ازمون امتحان بگیره اوضاع رو میبنه اون ۳تا شاگرد رو میبره دفتر از اونجا زنگ میزنن خونه هاشون اونا هم میرن خونه کلاس سوم انسانی ۱ تعطیل میشه

 شنبه رفتیم سر کلاس  بعد معلم تاریخمون اومد سرکلاس فاطی رو صدا کرد بره درس جواب بده  بعد دیدم فاطی هی داره با چشم وابرو اشاره میکنه به سقف نیگا کردم دیدم  خرچسونه بالای بالای پرده نزدیک سقف  هرچی پره تکون دادم نیومد پایین که بکشمش اون روز هم معلم تاریخ پدری ازمون در اورد چون بچه ها درس بلد نبودن همه رو جریمه کرد که  از ۱درس نزدیکه ۵۰ تا سوال در بیاریم اون هفته هم کلا بچه ها مریض بودن روزی ۷-۸ تا غایب داشتیم  روز ۳ شنبه هم کلاس ما با چندتا کلاس دیگه تا اخر هفته تعطیل شد

۴ شنبه شب ساعت ۱۱ خوابیدم تا ۱تو خواب و بیداری بودم تازه خوابم برده بود که از خواب پریدم صدای  یه زنه میومد که به طرز وحشتناکی جیغ میزد اول فکر کردم دارم خواب میبینم بعد دیدم نه بابا خواب نیست  گفتم لابد به مرد بیشعوری داره زنشو کتک میزنه رفتم دم پنجره ببینم چه خبره دیدم یک عالمه ادم جمع شده تو خیابون یه زنه هم از دست شوهرش اومده تو خیابون داد و فریاد میکنه میگه تو بکشش

شوهره هم میگه بیا بریم تو خونه  مادر شوهره  کنار خیابون داشت گریه میکرد بلند لند واسه ه زن دیگه تعریف میکرد که ۳ ساله روزگارمون رو سیاه کرده یهامشب جوابشو دادم ببین چه ابرو ریزی راه انداخته

بعد از اونم که اومدیم مدرسه حالمون اساسی خوب شده بود دیگه یه جا بند نمیشدیم هر زنگ کیفم دستم بود هی از این میز به اون میز جابه جام میکردن   یه روز که زبان فارسی داشتیم معلمه اینقدر گفت عسل ساکت که دیگه حالم بد شد یه دفعش که برگشتم خودکار بردارم یه دفعه بااون صدای تیزش جیغ کشید ععععععععععععععععسسسسسسسسسسللللللل منم ترسیدم از جا پریدم رنگمم پرید فاطی و مهرناز زدن زیر خنده خودمم خندم گرفته بود معلمه هم زل زده بود به من نمیشد خندید داشتم منفجر میشدم

حالا زنگ تفریح قبلش به فاطی گفتم بیاد مدل ابروهامو عوض کنه هم پوستمو کند هم ابروهامو ۱۰ دفعه پوستمو گرفت دیگه زیر ابروهام قرمز شده بود هی حرف میزد با بقیه از من قافل میشد زنگم خورده بود هی بهش گفتم بدو اون یکی ابروم مونده الان معلم زبان فارسی میاد تابلو منم میز اول میشینم یکی از ابروهام پاچه بزی  باشه یکیش باریک و مدل دار  عوض اینکه زودتر انجام بده هی میخندید  

معلمه که اومد من سرمو مینداختم پایین حرف میزدم که یه وقت نبینه زیر ابروهام چقدر قرمز شده

روز ۴ شنبه رفتم بیرون برای هدی کادو بخرم  رفتم مغازه عروسک فروشی یه دختره تو مغازه بود سر حرف باز شد گفتش به نظر من کسی که دوست پسر نداشته باشه امله گفتم نه اینطور نیست خودم من اصلا دوست پسر  نداشتم  از اونایی که دوست پسر داشتن خیلی جلوترم حالا دختره باورش نمیشد میگفت اصلا بهت نمیخوره که دوست پسر نداشته باشی  منم هی قسم و ایه که تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم چون یه دختر ارزشش بالاتر از این حرفاس که هررو تو بغل یه پسر باشه بعد دختره گفت من الان ۲۱ سالمه با پسر همسایمون ۵ سال دوست بودم خیلی پسر خوبی بود مهربون بود  خرداد پارسال عروسی کردیم اسفند همون سال طلاق گرفتم چون کتکم میزدوبد دهن بود توی ۵ سال اصلا خودشو نشون نداد  تو دلم گفتم خاک تو سر احمقت تو که چوب دوست پسرتو خوردی بازم میگی دوست پسر خوبه اینقدر دلم به حال دخترای احمقی مثل اون سوخت

بعدشم یه خرس خریدم زیاد خوشم نیومد از خرسه چون دیگه وقت نبود که برم بگردم دنبال یه چیز دیگه  خریدمش  ۵شنبه هم  تا ساعت ۲:۱۵ مدرسه بودیم بعدش اومد خونه تا رفتم حموم و موهامو درست کردم شد ساعت ۴ لباس پوشیدم با فاطی ساعت ۴:۳۰در خونه شیده اینا قرار داشم اخه میخواستیم بریم تولد هدی چون فاطی خونه هدی اینا رو بلد نبود من رفتم دنبالش خدا رو شکر با باباش اومد سریع پریدم تو ماشین باباش رفتیم تولد تا ۸:۳۰منو فاطی  و کیمیا و صدیقه اونجا بودیم خونشون رو با این اسپری ها که از توش یه چیزای درازی بیرون میادبه گ. و .ه کشیدیم  بعد یکی از فامیلاشون ته این کاغذ رنگی رو پیچوند یه دفعه تق صدا داد مامان هدی از ترس بغل گوش من یک جیغی کشید

شب خیلی خوبی بود منم با اون لباس ل.خ. ت.ی .م کلی عکس انداختم

خیلی از اتفاقات باحال رو جا انداختم یعنی یادم نمیاد  ایشالا تو پست بعد

تو ادامه مطلبم چند تا عکس گذاشتم

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 



ادامه مطلب ...


   
 
   

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس